تبليغاتX
**** **** سربازان آخرین سفیر
سربازان آخرین سفیر
Sun 18 Mar 2007
با عرض تسلیت ساحت مقدس امام زمان (عج) و تمام عاشقان اهل بیت (ع) ...

 

 

ای مرا آرامش جان، زی تو جان آورده ام

بندگی را در حضورت ارمغان آورده ام

 

بار گاهت را پی تعظیم، سر بسپرده ام

آستانت را پی ِتشریف، جان آورده ام

 

خاک کوی مُشکبویت را به مژگان رُفته ام

محضرت را روی گرد آلود از آن آورده ام

 

دردمندم، سر بر این مهر آستان بنهاده ام

ریزه خوارم رو بر این گسترده خوان آورده ام

 

جُرم پنهان گربیابان در بیابان کرده ام

اشک پیدا کاروان در کاروان آورده ام

 

جسم و جانی خسته و فرسوده از بار گناه

در جوار رحمتت ای مهربان آورده ام

 

ذرّه ای را پای بوس مهرِتابان کرده ام

قطره ای را سوی بحر بیکران آورده ام

 

از بدِ ایام و از جور گروهی نابکار

با تضرّع رو بر این دارالامان آورده ام

 

شکوه را بستم لب و بگشادم از دل جوی خون

آنچه بودم در نهان، زی تو عیان آورده ام

 

جان درد آلود و آه سرد و چشمی اشکبار

این همه همراه جسمی ناتوان آورده ام

 

ای سراپا لطف، دریابم که افتادم ز پای

دستگیرم شو که بس بارگران آورده ام

 

گربگردانی تو روی از من کرا روی آورم؟

با امیدی روی بر این آستان آورده ام

 

آشیان در دستِ بادم، مرغ طوفان دیده ام

دل به بوی گل بسوی بوستان آورده ام

 

دور از این سر سبز گلشن هرگزم روزی مباد

آشیان اینجاست، برگ آشیان آورده ام

 

هر چه دارم از طفیل لطف بی پایان تست

گر لبی خاموش و گر طبعی روان آورده ام

 

گفتن و نا گفتن من با اشارات تو بود

بس خطا گفتم که این آوردم آن آورده ام

 

هم ترا می آورم در ساحت قدست شفیع

هم ترا در پیشگاه تو ضمان آورده ام

 

با کدامین آبرو از رفته ها عذر آورم

من که با سرمایه هستی، زیان آورده ام

 

بر قبول خواهش دل گر مرا دست تهی است

دامنی پر درّ و گوهر ارمغان آورده ام

 

ذرّه ام پیوندم از خورشید کی گردد جدا

نیستم، اما زهستی ها نشان آورده ام

 

نعمت اینم بس که در هر صبحدم چون آفتاب

رو به دربار امام راستان آورده ام

 

این بزرگی بس مرا کز نعمت قرب جوار

سرخط آزادگی تا جاودان آورده ام

 

زادگاهم توس و جان پرورد این آب و گلم

خانه زادم برتری زین خاندان آورده ام

 

دایه، کامم را به نام نامیّت برداشت از آنک

در نخستین حرف، نامت بر زبان آورده ام

 

ای خدا را حجّت و ای هشتمین حجّت به خلق

گر قبول افتد زبان مدح خوان آورده ام

 

خامه عمری خیره رفت و چامه هم، اینک زشوق

بی ریا در خدمتت این هردوان آورده ام

 

بر دهانم خاک! کی یارم ثنایت را به لفظ

بلکه این معنی برای امتحان آورده ام

 

گفتم از الفاظ رنگین زیوری بندم به نظم

ای دریغا کاسمان و ریسمان آورده ام

 

وصف ذاتت در بیان هرگز نگنجد لاجرم

از دل امیدوارم ترجمان آورده ام

 

اشک، یاری کرد و دل شد راهبر این چامه را

راستی را سوده دل ارمغان آورده ام

 

چون مرا در ساحت قدست نمی باشد "کمال"

مصرع برجسته ای را نورهان آورده ام

 

در خراسان پیرو استاد شروانم که گفت:

"این گلاب و گل همه زین بوستان آورده ام

 

 bamaram20.blogfa.com/85011.aspx


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : منتظر لحظه ظهور در ساعت 15:4
Tue 20 Feb 2007
بسم رب الشهداء و الصدیقین ...

فاطمیه 40 کیلومترفاطمیه 30 کیلومتر فاطمیه 5،10،20 کیلومتر

به فاطمیه خوش آمدید.

 

 

تاکنون نام فاطمیه را شنیده اید ؟ آنجا را میشناسید ؟

صبر کنید من نیز تا چندی پیش با آنجا نا آشنا بودم !!!

فاطمیه شهریست نزدیک کرمان که نام قبلی آن به گمانم اختریه میباشد

محبین حضرت فاطمه زهرا (س) به عشق ویاد آن بانوی بی مزاربرای حضرتش گنبد و بارگاهی ساخته اند و از آن زمان آنجا نام فاطمیه به خود گرفته است .

چندی پیش جمعی ازمردم آن منطقه از ستاد مربوط به شهدای گمنام در خواست میکنند که پنج نفرازاین شهدا را برای متبرک کردن آن مکان در آن قسمت دفن نمایند روز موعود فرا رسید پیکر مطهرپنج نفر از شهدای گمنام بر روی دستان مردم این شهر تشیع ،و در آن مکان دفن شدند

 

 

سپس برای آن عزیزان مراسمی در همان شب برگزار می شود

فکر کنم مداحشان حاج آقای  نبوي بوده و  وسط روضه سيد الشهدا که ...

 يک جووني بلند ميشه و  نظم جلسه رو بهم ميزنه

 ميگه من بايد حرف بزنم

همه ميگن جوون بشين خوب نيست مجلس رابهم زدي

جوون ميگه نه من بايد حرفمو بزنم

مردم ميگن مجلش شهدا رو بهم زدي گناه داره

جوونه ميگه نه من حرفی دارم که باید همینجا بگم

ميگن خب حرفتو بگو تا بعد مراسم رو ادامه بدیم

جوونه شروع ميکنه بتعریف کردن : ميگه من چند وقت هست مشکلي داشتم به هر دري بگين من زدم کارم درست نشد

تااينکه چند روز پيش ديدم که تو خيابون پلاکاردهايي هست که مردم رو  دعوت کرده براي تشييع شهداي گمنام بياین .

 

 

منم امروز گفتم اينها اينجا غريبند خوبه منم برم برای تشیع جنازه

رفتم توي جمعيت خودم رو زير تابوت يکي ازشهدا رسوندم

شروع کردم راز دل کردن با همون شهيد که : شما منتخب خدايين

خداشما را گلچين کرده پس پيش خدا واسطه بشين مشکل من حل بشه

خلاصه مراسم تدفين تموم شدمنم براي ناهار ونماز رفتم خونه

با خودم گفتم يک کمي بخوابم بعد به مراسمي که شب برای شهدا گرفتند برم  

بين خواب وبيداري بودم ديدم جووني اومد منو به اسم صدا زد ،

من باتعجب گفتم : شمارو نميشناسم شما کي هستين ؟

جوون رو کرد به من وگفت من همون شهيديم که صبح زير تابوتشو گرفته بودي غصه نخور نا اميد نشو مشکلت حل ميشه من وشهداي ديگه برات دعا کرديم .

من وقتي اينوشنيدم خيلي خوشحال شدم رو به شهيد کردم وگفتم شما هم کاري دارين که من براتون انجام بدم ؟

سرش راپايين انداخت و پس از مدتي بلند کرد وگفت : آره

مادري دارم سيزده ساله چشم انتظار منه

برو واونو از چشم انتظاري در بيار، خونه مااهواز فلان خيابون فلان کوچه ، پلاک فلانه تو کوچه مون از هر کسی بپرسی خونه دانشجو مفقودالاثر ، هادي راستين کجاست ؟

 همه نشونت ميدن

حرف جوون تموم شد...

فضای مجلس دگرگون شده بود

 

حاجي نبوي فورا با تلفن همراهش مسئول بنياد شهيد اهواز را پيدا ميکنه ماجرا رو برای او تعریف میکنه ومسئول میگه : باید صبر کنید تا من تو افراد مفقوالاثر جستجو کنم خبرش را ميدم بعدگذشت زماني صداي گريه آلود مسئول بنياد شهيد ميومد که حرفهاي جوون رو تاييد کرد

وقتي عده اي رفتن در خونه مادر شهيد تا در زدن

پيرزني در را باز کرد

 تا اونها را دید گفت :خبر از پسرم برام آوردين ؟

اره الان هرکي فاطميه بره روي سنگ قبرمزارآن شهيد نوشته شده دانشجوي شهيد هادي راستين از اهواز

 

 

 

روایت شده : دربزرگداشت شهدای کارگری مشهدمقدس بهمن85

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : منتظر لحظه ظهور در ساعت 23:18
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">